سلام دوستان ممنون که با نظراتتون من رو دلداری دادید نمی دونم چرا بعضیا نمی خوان باور کنن کسی عاشقه عشقش رو با تموم سختیاش دوست داره میان تو وبلاگت نظر خصوصی می ذارن همش چرت و پرت نه به اون دلداری های مهناز و مژگان سپیده رویا مینا سعید سهیل و... نه به چرت و پرت های گل رز نیوشا سامان نیکو رها فرنوش بابا دست از سرم بردارید چرا بعضیا تا می بینن یکی عاشقه می خوان خردش کنن (_عاشقی رو ولش کن بچسب به زندگی - خیلی مذخرفی - حالا پسره خوشگله-پولداره -دیوونه -خیلی خری که عاشق شدی-اصلا از تو خوشم نمیاد یک جوری میگه عشق انگار چیه-) و البته خیلی چیزای دیگه این ها کوچولو هاش بود حالا بریم سر خاطرات
اگه یکی بیاد یواشکی در لپتاپتون رو وقتی بیرون از خونه اید باز کنه لپتاپ هم خصوصی تمام سایت هایی که توش عضوید گزینه مرا به خاطر بسپار در ضمن رمز یوزرت رو بدونه بیاد تمام این مذخرفات گل رز و... و دلداری های مژگان و... رو بخونه
نیما رمز من رو حدس زده بود وای خدا مرگم بده چه رمز چرتی گذاشته بودم نیما فهمید کلی سر نیما و صدف جبغ زدم برام نقشه کشیده بودن صدف به زور منو کشید بیرون نیما رفت سراغ لپتاپم همه چیز رو خوند ولی هیچی بهم نگفت اتفاقا گذاشت باهاش درد دل کنم همه چیزو بهش گفتم و مطمئنا صدف هم فهمیده خیلی خوب شد نیما فهمید کاش همون اول بهش می گفتم خدایا شکرت به من یک همچین برادری دادی
روزگاری جزیره ای بود که تمامی احساس ها در آن زندگی می کردند . " شادی "، " غم " ، "معرفت "، و سایرین به اضافه ی "عشق" .
یک روز به احساس ها خبر دادند که جزیره در حال غرق شدن است ؛ بنابراین هر کس قایقی ساخت و آنجا را ترک کرد به جز "عشق " . "عشق " تنها کسی بود که ماند . او می خواست تا آخرین لحظه مقاومت کند . هنگامی که جزیره داشت به کلی فرو می رفت "عشق " تصمیم گرفت درخواست کمک کند . ثروت داشت با قایقی مجلل از آنجا عبور می کرد . "عشق " به او گفت : ثروت ، می توانی مرا با خود ببری ؟ ثروت جواب داد : نه ، نمی توانم . مقدار زیادی طلا و نقره در قایق من هست و اینجا جایی برای تو نیست .
"عشق " تصمیم گرفت از غرور که با قایق زیبایی از آنجا رد می شد درخواست کمک کند . " غرور لطفاً کمکم کن " . غرور جواب داد : "عشق " ، من نمی توانم کمکت کنم ، تو خیس شدی و ممکن است به قایق من صدمه بزنی . غم ، نزدیک "عشق " بود ؛ بنابراین از او هم درخواست کمک کرد . " غم ، اجازه می دهی با تو بیایم ؟ " غم گفت : آه "عشق " ، من خیلی ناراحتم و نیاز دارم با خودم تنها باشم . شادی نیز از کنار "عشق " گذشت .اما آنقدر خوشحال بود که اصلاً متوجه نشد "عشق " او را صدا می زند . در این حین صدای غریبی گفت : "عشق " بیا ، من تو را با خود می برم . "عشق " بسیار خوشحال و ازخود بی خود شد . آنقدر که حتی فراموش کرد بپرسد به کجا می روند . هنگامی که آنها به خشکی رسیدند غریبه ، "عشق " را به حال خودش رها کرد و رفت . به راستی که چقدر "عشق " به آن مدیون بود . "عشق " از معرفت پرسید : چه کسی به من کمک کرد ؟ معرفت جواب داد : زمان . "عشق " پرسید : چرا زمان به من کمک کرد ؟ معرفت با لبخندی که آمیخته به دانش عمیقی بود جواب داد : چون فقط زمان است که می تواند ارزش "عشق " را بفهمد .
منبع:مجله راه کمال،شماره 24.
دیشب یک بارون کوچولو اومد آسانسور ساختمون از عصر خراب شده بود از شانس بد ما ، ما هم که طبقه 12 فکرشو بکن خوش به حال مادربزرگم اینا طبقه اولن چون پا درد داره نمیتونه از پله استفاده کنه بیچاره پسر خالم طبقه نوزدهم دیروز زندانی بودن آخه ما توی یک آپارتمان خانوادگی زندگی می کنیم خیلی خوبه بهتون پیشنهاد می کنم فکر کن خواهرات داداشت دختر خاله پسرخاله همه همسایتون باشن من بارون رو خیلی دوست دارم همیشه موقع بارون میرم تو حیاط ولی خوب آسانسور خراب بود فکر کن از طبقه دوازده با پله بری پایین دویدم این روزا دیوونه بازی زیاد در میارم مثلا داشتم به مامان کمک می کردم حواسم نبود مرغ می خواستم بذارم تو فر گذاشتم تو فریزر این دیگه عندشه تازه مهمون هم داشتیم مامانم خیالش راحت دخترش مرغ ها رو گذاشته تو فر تازه دو بار بعد از اون بهش سر زدم حالیم نشد تا اخر کار مامان پیداش کرد ولی خب چی کار کنم همش فکرم پیش عشقمه خلاصه رفتم پایین بارون قشنگی بود رفتم روی سنگای کنار دریاچه نشستم(نمای حیاطمونه دریاچه مصنوعی) پام توی آب بود داشت بارون میومد با خودم عهد بستم تا آخر بارون همون جا بشینم شاید این بارون عشق رو ببره اما بارون این کار رو نکرد هر قطره که روم می ریخت بیشتر عاشق می شدم بیشتر دلم واسه مصطفی تنگ می شد بیشتر به فکرش میفتادم انگار ابرا هم عاشق بودن شروع کردم عین ابرا گریه کردن داشت بارون میومد و قطره های بارون با اشکام یکی شده بودن داییم اومد دختر داییم وقتی دید اون جا نشستم اومد پیشم گفت داری گریه می کنی به دروغ گفتم نه گفت پس چرا چشمات قرمزه من هنوز اصول دروغ گفتن رو بلد نیستم ریحانه زیاد سوال نپرسید می دونست این روزا چه حالی دارم می دونست شب و روز کارم گریست شاید اون هم عاشقه ما خبر نداریم خلاصه داشت به خودم مصطفی این که چه جوری باید بهش بگم عاشقشم فکر می کردم که یهو نیمایه دیوونه (داداشم) من رو از تو سرزمین افکارم در آورد گفت چته وای حالا باید چیکار می کردم همیشه به یک بهانه از زیر سیمجناش در میرفتم اون داشت سوال می پرسید چته چرا این جوری از این جور حرفا و من بی اعتنا داشتم دعا دعا می کردم صدف (زنش) بیاد جمش کنه ببرتش اما انگار نیما خیال رفتن نداشت توی فکر چه جوری دک کردن نیما بودم که یهو با پشت دستش زد رو شونم کمی تاقسمتی محکم گفت آخه دیوونه چه مرگت شده ؟ گفتم هیچ مرگیم نیست سرم داد زد گفت تو دیوونه ای از بچگی همه چیز رو تو خودت نگه میداشتی کله خر من داداشتم همون داداشت همون نیما جونت داداشیت د آخه چته چرا اینجوری تو با حرفای نیما بغضم ترکید ولی باید نگهش میداشتم نمی خواستم جلو نیما گریه کنم تازه با صدای داد نیما همه اومده بودن تو پنجره داشتن مارو نگاه می کردن اما نمیتونستم خودش سرازیر می شد اشکا دونه دونه رو گونه هام میومد اصلا نمیتونستم کنترلش کنم هیچ وقت نیما سرم داد نمی زد هیچ وقت باورم نمیشد این همون نیمایی بود که هر موقع چیزی میخواستم مامان بهم نمیخرید میرفتم خرش می کردم بیچاره با پول خودش برام می خرید نه این نیما من نبود نیما همیشه مهربون بود چش شده بود بین همون گریه ها داشتم فکر می کردم شاید با گوشه نشینی هام با گریه های وقت و بیوقتم همه رو کفری کره بودم شاید نیما این سنگ صبور دیگه صبرش تموم شده بود نیما اشکام رو که دید اومد کنارم نشست منو گرفت تو بغلش گفت ببخشید گفتم حالا دیگه نیما هنوز بزرگ نشدی مثله بچگی هات همیشه کاری که دوست داشتی می کردی آخر سر می گفتی ببخشید اون در جواب گفت تو هم عین بچگی هات چند تا راز تو دلت داری این قدر زیادن که نمیشه شمرد راست می گفت من از بچگی هیچی رو به مامانم بابام نیما خواهرام نمی زدم نیما با خنه گفت عاشق شدی ؟ با همون خنده های زیرکانش نیما وقتی چیزی می فهمید که کسی پنهون کرده همین خنده رو می کرد صورتم شد قرمز به خودم گفتم ددم وای دوباره پرسید عاشق شدی؟ بگو دیگه قول می دم سرت داد نزنم مامان بابا رو راضی کنم باهاش ازدواج کنی؟ بعد خندید نیما قصد مسخره یا توهین نداشت اما من دیوونه بلند شدم سر تا پام خیس بود نمی تونستم بدوام تا چند تا طبقه رفتم بالا نشستم رو پله ها اما بدجایی نشسته بودم نزدیک خونه داییم تا فهمیدم شروع کردم به دویدن رفتم رسیدم به خونمون مامان گفت بدو برو لباسات رو عوض کن سرما می خوری لباسام رو عوض کردم از پنجره تو حیاط رو نگا کردم نیما هنوز اون جا بود از حالتش معلوم بود تو فکر بود احتمالا داشت به من فکر می کرد در حیاط باز شد بابام بود و یک آقای دیگه تعمیر کار آسانسور بود ساعت ده شب آخه امروز باید میرفتن سرکار بدون آسانسور نمی شد تعمیر آسانسور تا یازده و نیم طول کشید نیما هنوز تو حیاط بود من در این فاصله همش داشتم دعا می کردم نیما به بابام نگه هر چند بابا این حال و روز من رو دیده بود ولی بروی خودش نمیاورد شب داشتم فقط به نیما فکر می کردم پشیمون بودم کاش بهش می گفتم نیما همیشه به حرفام گوش می داد به کسی نمی گفت یکی نیما حالا موندم پشیمون کمکم کنید
دهانت را می بویندمبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویندمبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی ، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی ، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی ، عشق مقدسه ، بایدجلوش زانو بزنی
واقعا عشق چه قدرتی داره یک قدرت عجیب وقتی عاشق میشی هیچی بجز عشقت نمی فهمی حتی به سن فکر نمی کنی خدایا عاشق شدن نعمته یا مجازاته ؟ خدایا چرا من رو عاشق کسی کردی که حتی دوستم نداره اون کجا من کجا کاش حداقل توی شهر هم دیگه بودیم می تونستم قایمکی نگاش کنم قایمکی نامه بدم بگم چقدر دوست دارم خدایا توی این ماه مبارک جواب سوالای منو بده چرا عاشقم کردی؟ خدایا نعمته یا مجازاته خدایا امیدوارم نعمت باشه خیلی دوست داشتنیه ولی فکر نرسیدن به اون منو آزار میدم اشکام سرازیر میشه دارم میمیرم این مجازاته آخه چه گناهی کردم چیکار کردم که مجازاتم این باشه که ذره ذره وجودم آب بشه چرا تو این سن چرا الان خدایا چرا مصطفی چرا یکی دیگه نه خدایا یه جوری عاشق شدم که خودمم هم نفهمیدم خودمو با عکساش مشغول کرده بودم وقتی به خودم اومدم دیدم عاشق شدم دیدم وجودم داره آب میشه دیدم شبا خواب ندارم دیدم دارم میمیرم مرگ تدریجی خدایا واقعا نگاه کن عشق چه قدرتی داره منی که ماه رمضونا همین طوری روزه می گرفتم منی که پارسال دو سه روز بیشتر روزه نگرفتم امسال به خاطر مصطفی چون می دونم توی یک خانواده نیمه مذهبیه می دونم اون کاملا روزه میگیره می دونم دوست نداره کسی که دوسش داره روزه نگیره عشق خیلی کارها به من یاد داد توی دنیای اینترنت با کسی آشنا شدم به نام راضیه دختر پاک و مهربونی که مثل من عاشق شده بود تمام حسای من رو داشت عاشق شده بود می رفتم تو وبلاگش داستاناش رو می خوندم سعی کردم اون رو آروم کنم اگه کسی نیست منو آروم کنه چرا یکی دیگه باید از درد عشق بسوزه دیگه دستام درد گرفت گونه هام پر اشکه ولی هنوز خالی نشدم الانه که مامانم بیاد بگه داری گریه می کنی واسه چی بعد کلی قر قر سیمجین نمی دونه تو دل دخترش چی میگذره نمی دونه عاشق شده اگه می دونست که یکدونه از دردام کم میشد خدایا این عشقو با تمام سختیهاش درداش سکوتش ذجراش دوست دارم به خاطر پاک بودنش خدایا این عشق رو پربار کن حتی اگه بهش نرسم حتی اگه تا آخر عمر نفهمه کسی وجود داره که حاضره جونشو بده براش خداحافظ به امید روزی که تمام عاشقا به معشوقشون برسن
چشمش افتاد به من و همونی که میدونی شد
بذا راحتت کنم یعنی دلم دیوونه شد
دلِ من که عمری رفته بود سراغ زندگیش
به بیابون زدو دنیال چشاش روونه شد
اون تا دید دیوونشم دیگه به من نگا نکرد
عاشقیم برای رفتنش، واسش بهونه شد
گفتم این تیر نگاتو، توی قلب من نزن
دیگه قلب من واسه تیرای اون نشونه شد
روزا تو خیابونا آواره نگاش شدم
شبا هم بیابونا واسه غریبیم خونه شد
دیگه مطمئن شد اون که من گرفتارش شدم
عشق من از اونایی که تا ابد میمونه شد
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده میخوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده اونکه دادم دلو دستش چرا دل به من نمیده چه قَدَر دعا کنم من خدارو صدا کنم من دست من به آسمونه نیمه شب دمِ سپیده گفتم از عشق تو میخوام سر بذارم به بیابون گفت تو عاقلتر از اینی این کارا از تو بعیده التماس کردم که یکشب لااقل بیا تو خوابم گفت که هذیونو تمومکن انگاری تبت شدیده گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی گفت تو این دنیای بیرحمکی به آرزوش رسیده؟ اونی رو که دوست نداری دنبالت مییاد تا آخر اونی که دنبالشی تو ، چرا دائم ناپدیده تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونهتر شد رنگِ من که هیچی زیبا رنگِ آسمون پریده سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما تو دل من نمیدونم چرا باز یهکم امیده تو منو گذاشتی رفتی اما میخوام بنویسم چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده
یه سؤال عاشقونه بگه هرکسی میدونه
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستارهها رو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب میبینم
منو ببخش اگه تو رو میسپرمت دست خدا
اگه پیش غریبهها به جای تو میگم شما
منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشتهای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم!!!
آرزوی من اینست در سپیده ای شفاف آرزوی من اینست توی عصر طوفانی آرزوی من اینست که تو مال من باشی آرزوی من اینست با دو بال جادویی آرزوی من اینست بین این همه انسان آرزوی من اینست که دو روز طولانی آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه آرزوی من اینست یا شوی فراموشم آرزوی من اینست عشق تو کمم باشد آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده آرزوی من اینست که تو ساز من باشی آرزوی من اینست هستی تو من باشم آرزوی من اینست تو غزال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا آرزوی من اینست در تولدی دوم آرزوی من اینست از سفر نگویی تو
در دلت شوم مهمان , بک سپیده بی انصاف
قانعم کنی جوری که همیشه می مانی
غیر ممکن ممکن , تو محال من باشی
روی چشم تو باشم مثل نور لیموئی
نیت تو من باشم توی فال با فنجان
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
سر پناه من باشی لحظه ی تر گریه
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
اسم تو فقط زخمی رو مرهمم باشد
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
من نیاز تو باشم , تو نیاز من باشی
لحظه های هشیاری مستی تو من باشم
تک ستاره روشن در خیال من باشی
پیش ماه و تو باشم تا سحر لب دریا
مثل مه شوم در تو با همه وجودم گم
تو هم آرزویی کن , اوج آرزویی تو
دل من روی زمینه دل تو تو آسمونه
انقدر دوست دارم من که فقط خدا می دونه
بیا یه عهدی ببندیم ببینیم کدوم یک از ما
تا ته جاده ی دنیا بر سر عهدش می مونه
بعضی قلبا بی ستارن یه ستاره هم ندارن
شایدم ستاره هاشون مث ما تو کهکشونه
برجای غرور بلندن که دارن به ما می خندن
کاش با هم بریم یه جا که بر خلاف شهرمونه
یادمه پرسیدم از تو که می شه با هم بمونیم ؟
گفتی این که دست ما نیست بذارش پای زمونه
چه بباری چه بتابی چه بخندی چه بخوابی
عزیزم چه فرقی داره واسه اون که شد دیوونه
نکنه بری یه روزی با یه قایق از کنارم
واسه ی دلم نذاری نه اشاره نه نشونه
می دونم یه جای این عشق خستگی کار می ده دستت
مرغ عشقمون رو آخر می کنی بی آشیونه
من نمی دونم چی میشه نمی شه بگذرم از تو
شاید اون موقع ببارم تا شاید بیای به خونه
خلاصه فقط می خواستم قصمون رو گفته باشم
می دونم که آخر عشق با خدای مهربونه
دل من فکراشو کرده که صبور و باوفا شه
کاش دل تو هم صبور شه این روزا اگر بتونه
دیگه حرفی نیست عزیزم بجز اشکی که می ریزیم
کاش بپرسی راز عشق و از گلای ناز پونه